۱۳۹۱ تیر ۲۶, دوشنبه

خداحافظی راستین عمو شازده مصدق از سایت خوب آزادگی


بقول مرحوم علی حاتمی در هزار دستان: آنچه گذشت.....
آزادی خواهان,همسنگران,همفکران عزیز: اینجانب یک سال و پنج ماه قبل در سایت آزادگی عضو شدم اما تا حدود پنج ماه پیش که اولین لینک خودم را ارسال کردم جز اظهار نظر و کامنت گذاری هیچ فعالیت دیگری در سایت نداشتم.بنابراین هیچ گونه نیازی به آی دی مجدد سازی هم نبود.پس از آن متوجه شدم که کاربران این سایت با سه دسته از افراد برخورد دارند:
1- تعدادی از چپ نمایان و توده ای های سابق که با ساختن انواع ای دی های تقلبی همچون:Mazdaq,دفترها ,khordad25,mohandes وdosholarab....و جدیدا farhangو.... وچند آی دی دیگرسعی دارند تا در لوای جمهوری خواهی و ملی نما یی با بحث های کشدار و فرسایشی انرزی کاربران را هدر داده و دائما با بحثهای انحرافی و کهنه و اختلاف برانگیزاجازه هیچگونه همدلی و انسجام را به کار بران ندهند تا با ارسال لینکهای مفید و موثر قدمی در مسیر روشنگری بردارند . مثلا کاربر dosholarabکه ازسردمداران  و بزرگ آی دی داران این گروه هست در لینک جدیدش محمد رضا شاه را هم جنس باز خطاب کرده در حالیکه همین چند ماه پیش لینکهای متعددی راجع به زن بارگی و روابط ایشان با زنان متعدد ارسال کرده بود.
2-کاربران مشکوکی که با راه اندازی انواع آی دی های تقلبی خلق الساعه دست به انواع توهین های و مسخرگیها و دلقک بازیهای کهنه و تکراری مخصوص مجلات زرد چند دهه پیش میزنند از جملهmr.Pahlave,tirdad-p,ramin12345,.......
این گروه یک عکس یا مطلب را در وبلاگشان بارها کپی پیست کرده و با ارسال تکراری این مطالبی تهوع آور و بی ارزش وقت و انرزی و امکانات سایت را به قهقرا بردند. لازم به تذکر است که این گروه دوم الزاما همدستان گروه اول نیستند اما بشدت مورد حمایت آنان می باشند.
3- دسته ای از کاربران پانگرگ همچون azeronline,morteza1298و....که گذشته از ارسال لینکهای مسئله دار و ضد ایرانی بارها و بارها به کاربران دشنامهای نزادی و جنسی داده و اما با آنان کوچکترین برخوردی صورت نگرفته است.
در برابر این سه گروه یک گروه از کاربران آزادیخواه و مشرو طه طلب هم هستند که تنها جرم آنان تعداد بیشتر و اتحاد و هماهنگی و همدلیشان هست .به همین خاطر هم مورد حسد بوده وانواع متلک ها و انگها نثار انان می شود که سایت را اشغال و فتح کرده اند و....
زمانی که من اولین لینکم را پنج ماه پیش ارسال کردم تصورم این بود که منظور ازارسال لینک یعنی باخبر کردن دیگران و پخش آخرین اطلاعات و اخباررویدادها.اما کم کم متوجه شدم که هدف عده ای از لینک گذاری در این سایت نشر اخبار و اطلاعات نبوده بلکه ارضائ عقده ها و کمبود های روحی و روانی و انتقام گیری به خاطرکینه های باقی مانده از گذشته و تجربه تلخ ناکامی ها در طول زندگی آنان است .وقتی که کاربری حتی یک لینک در مورد مسائل روزمره ارسال نکرده اما دهها مطلب و عکس تکراری توهین آمیز و مسخره در مورد یک شخصیت تاریخی که سی سال پیش فوت کرده و اصلا بازگوکردن نقطه های ضعف احتمالی آن مرحوم در این مقطع حساس مملکت ما هیچ تاثیری و یا سودی برای ملت درمانده ندارد را ارسال می کند معنی آن چیست؟
اینجا بود که اینجانب دست به مقابله به مثل زدم و یک تنه با واکاوی و مطالعه تاریخی گروههای چپ نما و ملی نما آرشیو بزرگ و کاملی از خطا ها و اشتباهات و نقاط ضعف این گروهها را در وبلاگم گرد آوری کردم.همگان هم شاهدند که تنها در پاسخ و عکس العمل نسبت به لینکها و مطالب توهین امیز طرف مقابل لینکیهای تاریخی و مستند و مستدل را ارسال کردم و بس.برای مثال وقتی کهramin12345عکس رنگی کودکان کرد کشته شده در سردشت را در زمان جنگ تحت عنوان کشتار کودکان کرد توسط محمد رضا شاه ارسال کرد من در پاسخ به آن لینک کشتار واقعی کودکان خانواده شایگان توسط چریکهای فدایی خلق را ارسال کردم .ویا در پاسخ به لینک تصویر محمد رضا شاه در حال نماز تصویر دکتر مصدق را در حال مصرف دخانیات همراه یک آخوند فرستادم و یا در جواب توهین های جنسی نزادی یک پان گرگ مطالب تاریخی مربوط به رواج لواط در میان پان گرگها را لینک کردم. و یا در پاسخ به همین ramin12345که در نامه خداحافظی خود مدیران آزادگی را متهم به همکاری با جمهوری اسلامی و افشائ IP آنان  نزد جمهوری اسلامی کرده بود بارها و بارهامطالب نامه اش را مطرح و اتهام دروغش به مدیران آزادگی را زیر سوال بردم اما در نهایت  تنها دو روز بعد .....
شاید اشتباه من این بود که بار مسئولیت قانونی برخورد با خطاکاران را که در وحله اول وظیفه مدیریت سایت آزادگی و سپس سایر همفکران و همدلان کاربر به شکلی دست جمعی بود را یک تنه به عهده گرفتم.آری اگر مدیریت سایت از ابتدا با انواع آی دی های تقلبی و لینکهای توهین آمیز و فحاش و تفرقه افکن برخورد شایسته را کرده بود نیازی نبود تا در جبران کم کاریهای قبلی خود حساب کاربران زحمتکش سایت را ببندند.
به هر حال اینجا هم نمونه ای  کوچک از یک جامعه ایرانی هست و متاسفانه بخشی از آنهم  شامل تعدادی افراد فرومایه, بیمار,خودنما وشارلاتان.ما همه در طول همین یکی دو ماهه مستندا دیدیم که افراد نفوذی و مشکوک و روان پریش توهینها و فحاشی هایشان را کردند و بعد هم با خود شیرینی وچاپلوسی طلبکار شدند ووقتی خیالشان راحت شد که کاربران واقعی و دلسوز را از میدان بدر کرده اند و سایت را به اندازه کافی تضعیف, دمشان را روی کولشان گذاشتند و غیبشان زد.
در پایان این نامه خدا حافظی یک توصیه کوچک به همفکران همسنگر دارم. با آنکه در مسئله ای که هفته گذشته برای من پیش آمد هیچ صدای اعتراضی نشنیدم . اما ظرف کمتر از 12 ساعت بخاطر آرمان و اعتقاد مشترکمان و در همان قالب آشنا و همان شور همیشگی باز گشتم اما اکنون در دفاع از کاربر دیگری reza for u از این سایت میروم . ولی این داستان را از یاد نبرید که در زمان آلمان هیتلری از یک زندانی ملی گرا پرسیدند چرا کسی برای نجات شماها کاری نمی کند و او پاسخ داد: وقتی یهودیها را گرفتند ما ساکت ماندیم .وقتی کومونیستها را گرفتند ما ساکت ماندیم .وقتی رو شنفکران را گرفتند ما ساکت ماندیم وقتی لیبرالها را گرفتند ما ساکت ماندیم درنتیجه آن وقتی که سراغ ما آمدند تا ما را هم بگیرند دیگر کسی نبود تا برای دفاع از ما صدای خود را بلند کند.

۱۳۹۱ تیر ۲۵, یکشنبه

جمهوری خواهان و«هيولائی» خود ساخته به نام ساختار پادشاهی


بخشی از جُمهوری خواهان، بدون کمترین آگاهی از آرمان و ساختار پادشاهی که ریشه در فرهنگِ مردمی ایران دارد و یک روش کشورداریِ مردمسالار و گیتیگرا (سکولار) است، آن را با ساختار سُلطانی یا سلطنتی همتراز می سازند که بدست تُرکان در ایران پایه گذاری شُد و با فرهنگ ایرانی بیگانه است و، بدینسان، با بربستن ویژگی های منفی ساختار سُلطانی به ساختار پادشاهی آنرا بدنام می کُنند. اگر جمهوری خواهان «حاکمیت ملی» را می پذیرند، این حاکميت تنها می تواند از راه همه پُرسی یا روی آوردن به رای مِهَستانِ بُنیانگُذاران (مجلس موسسان) برای روشن کردنِ ساختار کشورداری آیندۀِ ایران تجلی یابد. از این رو دامن زدن به چنین گفتمان هایی که «آیا ساختار پادشاهی خوب است یا مَردُمبُدی (جمهوری)،» تنها سبب شکاف در اُردوگاه آزادیخواهان، به هدر رفتن نیروهای سازندۀِ کوشندگان سیاسی، و دلسردی و سیاست زدگی مردم می شود.
سرآغاز

مردمِ باختر، آسایش، توانمندی و پیشرفت شان را وام دار انجام کار سودمند هَستند. کار سودمند نیز به آن کاری گویند که دارای راندمان است، و به سُخن دیگر بازدهء آن بیشتر از هزینه و نیرویِ نُخستینی است که برای انجام اش بکار می برند؛ سوای این، چنین کاری را بیگاری می نامند. و بیگاری که پیامدِ بی برنامگی است، شیوهء کشورداریِ حکومت آخوندها در سه دههء گذشته در ایران بوده است که نشانه های آن، در ورشکستگی اقتصادی، تنگدستی گُسترده و زندگی زیرِ نوار ِ گُرسنگیِ مردم ایران، هویدا شُده است

اکنون پُرسشی که پیش می آید این است که آیا کارکردِ اپوزیسیونِ حکومتِ اسلامی در سه دههء گذشته چیز بهتری از رفتار این حکومت بوده است؟ آیا کوشندگی های سیاسیِ اپوزیسیون حکومت اسلامی در سه دههء گذشته راندمانی داشته است؟ و یا اینکه کارکردِ اُپوزیسیونِ حکومتِ اسلامی در سه دههء گذشته، آینهء تمام نمایِ رفتار این حکومت بوده است؟ شوربختانه، با همهء خُرده گیری ها و سُخن سنجی هایی که اپوزیسیونِ حکومت اسلامی از شیوهء نادُرُستِ کشورداریِ این حکومتِ اشغالگر می کُند، پروندهء خودش در سه دههء گذشته، «درخشان تر» از پروندهء حکومت اسلامی نبوده است؛ ناسانی بُزرگ میانِ یک حکومت و اُپوزیسیونِ آن، در داشتن برنامهء نوین است؛ شوربختانه تاکنون اپوزیسیونِ حکومت اسلامی نتوانسته با درانداختن یک برنامهء درخور، شایستگیِ خودش را برایِ گرفتن قدرت از این حکومت، به مردم ایران نشان دهد. از اینرو نباید شگفت زده شُد که چرا با همهء بدبختی هایی که مردم ایران در پی سه دههء گذشته در سایهء ماندگاری حکومت اسلامی برتابیده اند، آنها هنوز گرایشی ندارند تا «دیهیم قدرت» را بر سر اپوزیسیونِ این حکومت بگذارند. برای اینکه اُپوزیسیونِ حکومت اسلامی بتواند حکومت کُند، هتمن نباید مَهار آرتش و وزارتخانه ها را در دست داشته باشد، نُخستین و مُهمترین شرط برای حکومت کردن، داشتن برنامه و پذیرفته شُدن آن از سوی مردم است. اگر مردم ایران برنامهء کشورداریِ اپوزیسیونِ حکومتِ اسلامی و شایستگی آنرا برای حکومت کردن پذیرفتند، گامه های سپسین، همانندِ گرفتن مَهار آرتش و وزارتخانه ها، ساده ترین کارها خواهند بود.

شوربختانه گفتمانی که شما در اين نوشتار و رشته نوشتارهای تازه پیش کشیده اید، نه تنها کُنشی به سوی دراَنداختن این نطرح نو نیست، بلکه تنها نشانگر رویاپردازی و دور شُدن بیشتر شما از راستینۀِ تلخی است که بر ایران سایه انداخته است و ادامهء چرخش بی هدف و دور بیهودهء شما است [2]؛ روندی که برآیند آن در سه دههء گذشته چیزی بجز به هدر رفتن نیروهای سازنده، دلسردی و سیاست زدگی نیروهای مردمی نبوده است.

علت رویاپردازی و دور شُدن شما از واقعیت این است که شما نُخست می پندارید که ساختار جمهوری یگانه ساختاری است که در میان مردم ایران دوس تداشتنی است و می تواند ساختار آلترناتیو حکومت اسلامی باشد. و دوم اینکه شما در حالی به گُسترشِ ترس و بیزاری از ساختار پادشاهی دامن می زنید که کمترین آگاهی از چنین ساختاری ندارید، و از اینرو دارید با بَربَستنِ همگی ویژگی های منفی ساختار سُلطانی یا سلطنتی به ساختار پادشاهی، آن را بدنام کرده و با شکاف انداختن در میان آزادیخواهان، جُنبش آزادیخواهی مردم ایران را از این نیرویِ مردمی و عظیم بی بهره می سازید. عظیم بودن این نیرو، خودش را بدینسان نشان می دهد که بازتابِ هزاران نوشتارِ افشاگرانهء اینترنتی، نشست و برخاست هایِ سازمان های سیاسی و گفتگوهای رسانه ایِ کوشندگانِ سیاسی در برونمرز نمی توانند به این اندازه سبب نگرانی رهبرانِ حکومت اسلامی شوند که یک گفتگویِ رسانه ایِ شاهزاده رضا پهلوی با رسانه ها و نمایندگان پارلمان های جهان، خواب و آسایشِ رهبرانِ این حکومت را برهم می زند و سبب واکُنش تُند آنها می شود. از اینرو، شاهزاده رضا پهلوی یک سرمایهء میهنی است که می تواند نقشی بسیار سازنده در پیروزی جنبش مردم ایران داشته باشد؛ و شما دارید با پیش کشیدن چنین گفتمان هایی جنبش آزادیخواهی مردم ایران را از این سرمایه بی بهره و ناتوان می سازید. دیگر اینکه، برآیند ناآگاهی شما از ساختار پادشاهی و آرمان هایِ مردمی و گیتیگرایی (سکولاری) که هواداران پادشاهی نوین دُنبال می کُنند، و لجبازی شما در نشنیده گرفتنِ سُخنِ هواداران پادشاهی که: «پادشاه در آینده فرمانروایی نخواهد کرد و تنها نمادی از همبستگی میهنی و یکپارچگی کشور خواهد ماند، و حکومت بدست نمایندگان برگُزیدهء مردم اداره خواهد شُد،» سبب شُده است که شُما بدون رویکرد به جُدا بودنِ نهاد پادشاهی و دین در دوران هَخامَنشیان، و تنها با بهانه کردنِ «وابستگیِ نهاد پادشاهی و دین» در دوران ساسانی، از ساختار پادشاهی آینده ایران هیولایی بسازید و آن را «راهبندی برای دستیافتن به گیتیگرایی (سکولاریسم)» بپندارید.

ما می توانیم با چشم بستن بر درد و رنج مردم ایران، و ندیده گرفتن اُولویت های امروزین آنها که دگرگونی بیدرنگ سیاسی است، و خطر تازش رزمیِ بیگانگان به ایران و تجزیۀِ کشور، برای سه دههء دیگر گفتگو دربارهء این پُرسش را ادامه بدهیم که «آیا ساختار پادشاهی خوب است یا جُمهوری؟»، ولی راستی این است که اگر شُما به «حاکمیت ملی ِ» مردم ایران باور می داشتید، بایستی می پذیرفتید که تجلی گاهِ اين حاکمیت ملی صندوق های رای و نمایندگانِ برگُزیدهء مردم در مَهِستان بُنیانگذاران (مجلس موسسان) هستند که ساختار کشورداری آیندهء ایران را روشن خواهند کرد. از اینرو، برآیند این گفتگو ها نه تنها هیچ تأثیری بر ساختار سیاسی آیندهء ایران نخواهد داشت، بلکه تنها سبب به هدر رفتنِ نیروهای زایندهء آن کوشندگانِ سیاسی خواهد شُد که می توانستند بجای سرگرم کردن خودشان در چنین گفتگوهایِ بی بازده، برای کندن دندان های آن «هیولایی» که شما از ساختار پادشاهی در ذهن خودتان ساخته اید، و گویا شما را زهره تَرَک کرده است، نیروهایشان را هزینهء سازماندهیِ پنج میلیون ایرانی آواره در برونمرز کُنند، تا با نگاشتن یک برنامهء کشورداری نوین، زمینهء پایه گذاری یک دولت گذار را فراهم آورند.

همانگونه که می دانیم، بعلت گُسترشِ ترس و فشار فراوان بر کوشندگان سیاسی و مردم ایران در درون کشور، نمی توان اُمیدِ چندانی از آنها داشت که به نافرمانی شهریگری (مدنی) روی بیاورند یا خودشان را در برابر ستم حکومت اسلامی، در انجمن های مردمی سازماندهی کُنند، تا مردمِ جهان آزاد را از آن بیدادی آگاه سازند که دارند در ایران روزانه بر می تابند؛ در برونمرز نیز تنها بخش کوچکی از ایرانیان میهندوستی که غم ایران را دارند، با هزینه کردنِ آسایش و زندگی شان، دارند انرژی خودشان را هزینهء نبرد با حکومت اسلامی و افشاگری جنایت های آن در ایران و آگاهی رسانی به مردم جهان می کُنند. از آنجا که شما با فشار سهمگین آن بیدادها که مردم ایران دارند هر روز در درون کشور بر میتابند بیگانه هَستید، و گویا نمی دانید که مردم ایران برای زنده ماندن پس از فروختن کلیه هاشان هم اکنون به فروختن آبرویشان روی آورده اند، شُما «چندان عطشی» هم برای سرنگونی حکومت اسلامی ندارید،-- و شاید هم می پندارید که مردم ایران زندگی درازی به اندازۀِِ «حضرت نوح» دارند-- با پیش کشیدن چنین گفتمانی که «پادشاهی خوب است یا جمهوری»، دارید نیروهای سازندهء همین چند کوشندهء سیاسی را نیز به هدر می دهید، که باید بجایِ سرو سامان دادن به اپوزیسیون حکومت اسلامی در برونمرز، در دستیافتن به یک همبستگی سراسری برای گُذار از این دوران تاریک ایران، با شرکت در این چنین گفتگوهای بیهوده، نیرویِ سازندهء خودشان را هزینهء پاسخگویی به توهم شما سازند.

دامن زدن به چنین گفتگوهایِ بی بازده سرگرم کردن کوشندگانِ سیاسی با گفتمان هایی که تنها سبب به هدر رفتن نیروهای زایندهء آنها می شود، بیگاری گویند و برآیندِ آن نیز دلسردی و سیاست زدگی همین چند کُنشگر سیاسی خواهد بود که زندگی شان را هزینهء نبرد با حکومت اسلامی کرده اند.

یکشنبه، هفتم خُرداد، 3750 دین بهی

حکومت مشروطه پادشاهی و دموکراسی

برسی های استادان و نویسندگان برجسته در مورد مشروطه پادشاهی ودموکراسی

نوشته زیر تفسیر و ترجمه ایست از سازمان جوانان خواهان شاهنشاهی ایران از
برسی های استادان و نویسندگان برجسته آمریکایی ایرانی درباره حکومت مشروطه پادشاهی و دموکراسی.

برخی بگمانند که شاهنشاهی به معنی آن است که فردی به نام شاه و دارای
مقام شاهی برای بررسی و باز کردن مسائل و پیشامدهای کشورش فرمان می دهد, و شاه دارای نیرویی بالای قانون است.

شاید نام اینگونه حکومت پادشاهی را رژیم پادشاهی دیکتاتوری می توان

گذاشت.بهر روی چنین گمان روی سخن این نوشته نیست.

سخن ما اینجا درباره حکومت مشروطه پادشاهی است و این حکومت با رژیم
پادشاهی خود رائی و خود خواهی متفاوت است.در اساسنامه مشروطه پادشاهی نیروی پادشاه محدود یا مشروط است و آئین مشروطه پادشاهی و برقراری دموکراسی در کنار پادشاهی جای می گیرد.

دموکراسی و مشروطه پادشاهی نتیجتا یکدیگر را رد نمی کنند و دو نیروی
مخالف از یکدیگر نیستند
.بویژه, در حکومت مشروطه پادشاهی پادشاه بالاترین پایگاه کشوری است وپادشاهی خانوادگی و نخست زادگی است.پادشاه با اراده مردم پادشاه می شود نه با حکم آسمانی, و نظریات مردم از راه نمایندگان انتخابی مجلس(کنگشسنتان) و نخست وزیر شنیده می شود. نخست وزیر در بالای دولت قرار می گیرد و نیروی اجرائیه را بدست دارد.

قوانین
۷ کشور از ۱۵ کشور اتحادیه اروپا و نیمی از کشورهای اروپای باختری
مشروطه پادشاهی است و در این کشورها مشروطه پادشاهی بسیار پایدار و دلخواه مردمانش است.

در اینجا لازم است اندکی به گذشته نگاه کنیم و ریشه و پیشرفت مشروطه
پادشاهی را در اروپا شناسایی کنیم و با آن بیشتر آشنا شویم.
کشورهای اروپایی آئین پادشاهی ایرانیان باستان را یک به یک در طول سالیان
پذیرفتند و پادشاهانشان به شکل تنها نیروی فرماندهی و رهبری بر مردم فرماندهی و رهبری بر مردم فرمانروایی میکردند.

در سال
۱۲۱۵ ترسایی با رای و تصویب و امضای فرمان آزادی(مشروطه) توسط "King John" گامهای اولیه بسوی رژیم مشروطه پادشاهی در اروپا به حرکت
افتاد.

در ابتدای قرن
۱۷ میلادی این نوع حکومت پادشاهی که پادشاه تنها کانون فرماندهی و رهبری است و محدویت ها را خود تعیین میکند در اروپا مورد انتقاد شدید قرار گرفت.در اروپا با شروع جنگ داخلی انگلستان و با استفاده از نوشته های "Thomas Hobbes" و "John Locke" در قرن ۱۷ ترسایی گامهایی برای کاهش
نیروی پادشاه در آن کشور آغاز شد.در انگلستان, با رویداد انقلاب
۱۶۸۸ترسایی از سوی پارلمان آن کشور به نیروی پادشاه محدودیت بیشتری داده شد.و این رویه در جهت اقتدار بیشتر پارلمان ادامه یافت تا در زمان حکومت ملکه ویکتوریا قدرت پارلمان(مجلس) کاملا پابرجا گردید و تا امروز هم ادامه دارد.

پیشرفتهای مشابه نیز در جنوب کانال انگلستان رخ داد.نخست در کشور فرانسه
و سپس نزدیک یک قرن بعد در پهنه اروپا, مشروطه پادشاهی رواج گرفت.این دو رویداد سیاسی منجر به محدویت کامل نیروهای پادشاهی و استحکام و پایداری مشروطه پادشاهی در قاره اروپا گردید.جنگ جهانی اول و دوم رنجش و ویرانیهای بسیاری در برخی از کشورهای اروپایی پدید آورد و رژیم رهبری مطلق یا دیکتاتوری در آن کشورها دیگر نتوانست پایدار بماند و از آن زمان این رژیمها تا حدودی بر انداخته شدند.

بنابراین با بازگشت و پیشرفت از پادشاهی مطلق به مشروطه پادشاهی, کشورهای
پادشاهی انگلستان, اروپای شمالی و اسکاندیناوی با شیوه تازه به سرمایه گذاری برای پیشرفت اوضاع ملت و دولت پرداخته و راه حل را در برقراری مشروطه پادشاهی دانسته و آن را دموکراسی برای همه نام دادند.

بنابراین بازگشت و رونق گرفتن حکومت پادشاهی, یا دموکراسی در اروپا
نخستین بار بدست ایرانیان در ایران پایگذاری شده بود, منجر به اتحاد ملی و کشوری بین همه کشورهای اروپا شد
و در دریای پر آشوب سیاسی, مرکزیت خود را برقرار ساخت.مردم این کشورها شیوه های گوناگون رهبری را بیاد می آورند و دلیل اصلی اینکه به حکومت پادشاهی مهر می ورزند آنست که با رجوع پیاپی به تجربیاتشان و نگاه کردن به تاریخ, شیوه پادشاهی دموکراتیک را برگزیدهاند.

در اینجا یک نکته آشکار است و شاید هم برای بسیاری شگفت آور باشد که
بدانند دولت های انگلستان , دانمارک, هلند,سوئد و بلژیک با حکومت مشروطه پادشاهی اداره میشود ولی این دولتها همیشه دموکراتیک نامیده شده اند و بدین شکل هم در بینش و پندار همگان جای گرفته اند.
شگفت است که دموکراسی تنها یک روش رهبری است نه نوع حکومت و حکومت های
مشروطه پادشاهی که ما یادآور آنها شده ایم بی گمان دموکراسی هستند ولی
جمهوری نیستند.

از نظر کیفیت عمل حکومت های مشروطه پادشاهی یک تفاوت مهم با رژیم جمهوری دارند و آن اینست که حکومت پادشاهی نگهدار عنصر پیوستگی با آئین باستانی
است و برخلاف رژیم جمهوری که این عنصر را بصورت غیرطبیعی وارد میکند,مردم
و فرهنگ مردمی نقش بزرگی در ایجاد ثبات و پایداری حکومت و ملت دارند و پادشاه سمبل یگانگی است.

کشورهای اسپانیا و بلژیک که بدلیل مشکلات درونی مانند برخورداری از
گروههای گوناگون فرهنگی و زبانی تنها راه چاره را در حکومت پادشاهی دانستند و با بسیاری از کشورهای اروپایی هم مرام شدند و پادشاهی را بعنوان دموکراسی برای خود برقرار نمودند.جالب است که از سوی دیگر پادشاهی را از روی سودجویی برای کشورهای جهان سوم بویژه ایران که آورنده حکومت پادشاهی و دموکراسی بود رد کردند.
امروز کشورهای انگلستان,دانمارک,بلژیک,هلند و سوئد در میان پیشرفته ترین
و پیشروترین کشورهای دموکراتیک جهان بشمار می روند.

مشروطه پادشاهی سنتی ماندگار برای آینده ایران

                                             
تاریخ ایران در سده بیستم، تاریخ مشروطیت است. اندیشه‌هائی که از جنبش مشروطه در آغاز این سده برخاست درصورت‌های گوناگون خود حتا درصورت‌های انحرافی و واکنشی، تاریخ این ‌صدساله را ساخته است و آینده قابل پیش‌بینی جامعه ایرانی نیز زیر تاثیر همان اندیشه‌ها و تجربیات شکل خواهد گرفت. آنچه به جنبش مشروطه چنین سهم بزرگی در زندگی ملی ایران داده است یکی بودن آن با اندیشه نوگری یا تجدد است. نوسازندگی همه جانبه جامعه ایرانی با جنبش مشروطه آغاز شد، در سیاست و فرهنگ و روابط اجتماعی، و تا وقتی که مسئله ایران مسئله نوگری یا تجدد است اندیشه‌های جنبش مشروطه تازگی و نیروی زندگی خود را نگه خواهد داشت.
پادشاهی تنها یکی از عناصر مشروطیت است و نباید مشروطیت را در پادشاهی خلاصه کرد. جنبش مشروطه، پادشاهی را به ایران نیاورد و به غلط‌ با آن یکی شناخته می‌شود. مشروطه‌خواهان در پی نوسازندگی جامعه ایرانی در همه زمینه‌ها، از جمله نظام حکومتی، بودند و پادشاهی را نیز دگرگون کردند. اما پادشاهی پیش از آنها بود و چندگاهی نیز با مشروطیت در افتاد. مشروطه‌خواهان با سلطنت‌طلبان در جنگ بودند و کشتگان انقلاب مشروطه به دست نیروهای سلطنت‌طلب از پای درآمدند. امروز ما مشروطیت را در زمینه سیاسی با یک رژیم معین، یعنی پادشاهی پارلمانی یکی می‌گیریم، و این شکل حکومت با توجه به زمینه سیاسی و عاطفی و امکانات خود در جامعه ایرانی و سودمندی‌های‌ش برای کشوری در شرایط ایران بخت قابل ملاحظه‌ای در آینده ایران دارد. ولی مشروطیت به عنوان یک اندیشه سیاسی ـ اجتماعی، با پیشینه صدساله خود در عرصه نظریه و عمل، ارزش آن را دارد که در همه ابعاد‌ش بررسی شود و در چنان بررسی است که عناصر ماندگار و زنده آن برای امروز و آینده ایران آشکار خواهد شد.
در سیر تحولی اندیشه مشروطیت سه دوره برجسته را می‌توان بر شمرد:
ـ جنبش مشروطه‌خواهی
ـ پادشاهی پهلوی
ـ دوران پس از انقلاب

1 ــ جنبش مشروطه‌خواهی
ازدهه‌های پایانی سده نوزدهم پدیده‌های دوگانه واپسماندگی و وابستگی که برای روشنفکران ایرانی در پادشاهی استبدادی قاجار یگانه می‌شد درمرکز گفتمان یا تفکر و بحث سیاسی ایران قرار گرفت. در برابر پادشاهی (ناصرالدین شاه) که کشور را یا تکه تکه به بیگانگان وامی‌گذاشت، یا تکه تکه به آنها می‌فروخت و همه را در خوشگذرانی‌ها و تن‌آسانی‌های مبتذل خود صرف می‌کرد، یک راه بیشتر در برابر اصلاح‌طلبان ایرانی نمی‌بود: کوتاه کردن دست پادشاه از امور کشور و ایستادگی در برابر دست‌اندازی‌های بیگانگان. ایران واپسمانده بود، زیرا بیگانگان سررشته کارها را در دست داشتند، و وابسته به بیگانگان بود، زیرا به سبب واپسماندگی، توانایی دفاع از خود را نداشت. مسئول این هر دو پادشاهی قاجار شمرده می‌شد که کشور را چون تیول خود می‌شمرد و غم مردم نداشت و از حس سر‌بلندی و احترام ملی بی‌بهره بود.
محدود کردن پادشاهی و دادن اختیار کشور به دست نمایندگان مردم و مجلس شورای ملی چاره‌ای بود که پدران انقلاب مشروطه برای فوری‌ترین و حیاتی‌ترین نیاز ملی ــ جلوگیری از بخشیدن کشور به بیگانگان ــ اندیشیدند. آن زمان‌هایی بود که هر ماجراجوی خارجی با چند هزار لیره پیشکش به پادشاه امتیاز گوشه‌ای از کشور را می‌گرفت و گمرگات ایران برای پرداخت هزینه سفرهای شاهانه به گرو گذاشته می‌شد.
اصطلاح مشروطه و مشروطیت بر خلاف تصور عمومی از شرط عربی نیامده است؛ هر چند که قدرت مطلق پادشاهی به قانون اساسی مشروط گردید. مشروطه‌خواهان نام جنبش خود را از راه عثمانی، از شارت فرانسه گرفتند که اصطلاح دیگری برای قانون اساسی است. آنها در پی قانونی کردن حکومت و حکومت قانون بودند؛ درد ایران را به درستی از بی قانونی، یعنی دلخواسته بودن حکومت می‌دانستند. کسانی که به عمد یا اشتباه مشروطه‌خواهی را در مشروط کردن قدرت خلاصه می‌کنند همان بس است که به کتاب‌های اروپائیان و امریکائیان بنگرند. در آن کتاب‌ها هر چه هست Constitutional Revolution است نه conditional revolution انقلاب مشروطه انقلاب قانون اساسی بود یعنی قانونی کردن حکومت. حکومت قانونی با حکومت قانون فرق دارد و مقصود از آن مقید کردن قدرت حکومتی به قوانینی است که مردم توسط نمایندگان خود می‌گزارند. در حکومت قانون اجرای قوانین، منشاء آنها هرچه باشد، مورد نظر است. سنت rechtstaat در اروپای مرکزی به خوبی این تفاوت را نشان میدهد. در اروپای مرکزی حکومتهای اقتدارگرای غیردمکراتیک قانون‌هائی را که همه برخاسته از رای مردم نمی‌بود اجرا می‌کردند. جامعه با قانون اداره می‌شد ولی حاکمیت در دست مردم نمی‌بود. با قانون اساسی، فرایافت concept حاکمیت مردم رسما و بطور اصولی پذیرفته شد و بقیه‌اش به ظرفیت جامعه بستگی یافت.
با آنکه نخستین غریزه پدران جنبش مشروطه ناسیونالیسم نگهدارنده و دفاعی بود ــ احساس وظیفه در برابر تاریخ یک ملت کهنسال و سر بلند ــ این ناسیونالیسم، تنها درچارچوب یک نظام دمکراتیک تصور می‌شد. تنها مجلسی که از مردم بر می‌خاست می‌توانست استقلال و یکپارچگی کشور را نگهدارد. قانون اساسی 1906/ 1285 همه به مجلس شورای ملی می‌پردازد. مجلسی که می‌بایست فوری‌ترین وظیفه را که جلوگیری از دادن امتیازات به بیگانگان بود به انجام رساند. مواد مربوط به سازمان کشور و نظام سیاسی و حقوق مردم در متمم قانون اساسی 1907/1286 آمده است. ولی در پشت همه اینها دلمشغولی به استقلال و یکپارچگی کشور و حاکمیت مردم، اراده رساندن ایران به پای اروپا و آنچه ترقی و ترقیخواهی نام گرفت نهفته بود.
مشروطه‌خواهان از همان نخستین روزها بدنبال کشیدن راه‌آهن سراسری و آوردن صنعت نوین، به ویژه ذوب‌آهن، و آموزش همگانی رایگان به ایران بودند. پیشگام‌ترین‌شان به اصلاحات ارضی و قانون کار می‌اندیشیدند. کوشش‌های ناموفق در پایه‌گذاری بانک ملی و سامان دادن به وضع مالی کشور (با آوردن مستشاران آمریکایی مانند شوستر و میلسپو) هم در پهنه دفاع از استقلال وهم نوسازندگی و ترقی کشور می‌گنجید. از همان آغاز، این تصور، حتا به صورت مبهم وجود داشت که استقلال و دمکراسی و توسعه با هم ارتباط دارند و دمکراسی و ترقی دو روی یک سکه‌اند.
این نگرش تازه به سیاست و اجتماع با خود یک زبان و ادبیات تازه نیز آورد که با گسترش صنعت نشر و رونق گرفتن روزنامه‌نگاری تقویت شد. جنبش مشروطیت به نوسازندگی در همه زمینه‌ها انجامید و خود از همین نوگرایی برخاسته بود. مردان ــ و تک توک زنان ــ تازه‌ای در قلمرو سیاست و فرهنگ بر آمدند و با اشرافیت کهن و بیشتر فرسوده به رقابت پرداختند. طبقه متوسط کوچک ولی بیدار و فعال ایران نشانه خود را بر همه زندگی ملی گذاشت.

2 ــ پادشاهی پهلوی
بسیاری از تاریخ‌نویسان سیاسی ـ حزبی معاصر از رضاشاه یک برابر نهاد، آنتی‌تز، مشروطه ساخته‌اند ــ کسی که مشروطیت را برچید. ولی او بود که بیشتر آنچه را که مشروطه‌خواهان برای ایران آرزو می‌کردند عملی ساخت: تشکیل کشور واحد از ممالک محروسه ایران که بیش از آنکه یک نام باشد بدنامی بود؛ کوتاه کردن دست بیگانگان از کارهای کشور، مگر در صنعت نفت که از پس قدرت نظامی و سیاسی امپراتوری بریتانیا برنیامد؛ استقلال مالی و پولی کشور و پایه‌گذاری صنایع نوین؛ از جمله کوشش نافرجام برای پایه‌گذاری صنعت فولاد؛ کشیدن راه‌آهن سراسری و پیوستن استان‌های کشور به یکدیگر با شبکه راه‌ها؛ نظام وظیفه عمومی و آموزش همگانی؛ بیدار کردن حس غرور ملی در مردمی که بیش از یک سده با شکست و خواری زیسته بودند؛ و بسیاری کارهای دیگر؛ همه تا آنجا که برای ایران در آن روزگار امکان می‌داشت.
در برابر انقلاب از پایین جنبش مشروطیت که درشرایط آن روز ایران، با نبودن هیچ زیرساختی، از کار چندانی بر نمی‌آمد، رضاشاه به انقلاب از بالا دست زد ــ آنچه که از سده‌های هفده و هژده در اروپای مرکزی و شمالی آزموده شده بود و در زمان رضاشاه در ترکیه جریان داشت. رضا‌شاه عنصر دمکراسی را از مشروطیت برداشت ولی در آنچه مربوط به ناسیونالیسم و ترقیخواهی بود از مشروطه‌خواهان بسیار فراتر رفت. او که با رای مجلس به پادشاهی رسیده بود ظواهر قانون اساسی مشروطیت را نگاهداشت، با آنکه دیگر نیازی به آن نداشت. این امتیازی بسیار پر معنی بود که به ماندگاری اعتبار و مشروعیت انقلاب مشروطه داده می‌شد. مردم ایران قدر اصلاحات رضا‌شاهی را می‌دانستند ولی از احترام‌ و سربلندی‌شان به آن انقلاب هیچ کاسته نشد. حکومت‌های‌ دوران مشروطیت شکست خورده بودند ولی خود آن جنبش در خودآگاهی ملی ایرانیان همچنان سرچشمه الهام اندیشه سیاسی و اجتماعی ماند.
در سال‌های پس از رضا‌شاه، مصدق‌ و جنبشی که به نام او شناخته می‌شود قدرت خود را از مشروطیت گرفت. او به عنوان بزرگ‌ترین مدافع آرمان‌های ناسیونالیستی و آزادیخواهانه انقلاب مشروطه بر صحنه سیاست ایران در سال‌های جنگ و پس از آن چیرگی یافت. ملی کردن صنعت نفت و پیکار برای کوتاه کردن دست انگلستان از ایران درست در متن سنت مشروطه‌خواهی می‌گنجید و شعار ”شاه باید سلطنت کند، نه حکومت” درست‌ترین تعبیر از قانون اساسی مشروطیت می‌بود. حتا حزب توده می‌کوشید ریشه‌های خود را در انقلاب مشروطیت بجوید. در واقع سال‌های پس از رضاشاه شاهد واکنشی در جهت آن انقلاب بود؛ چنانکه حتا شکست مشروطه‌خواهان در دو دهه پس از انقلاب به گردن رضاشاه انداخته شد که هیچ ربطی به واقعیات تاریخی نداشت. محمد‌رضاشاه نیز از آن هنگام که اختیارات حکومتی را بر اقتدار اخلاقی و سیاسی پادشاهی افزود از دهه‌1950/ 1330 در نگهداری و رعایت ظواهر قانون اساسی کوشید. او با تغییر قانون اساسی و افزودن بر اختیارات خود، نقصی را نیز در مورد تغییر قانون اساسی و نیابت سلطنت بر طرف ساخت؛ و برنامه‌های اصلاحی خود را در هر جا نمی‌شد، مانند مورد اصل دو متمم قانون اساسی که به رهبران مذهبی در مورد تطبیق قوانین با شرع حق وتو می‌دهد و تغییر‌ناپذیر است، به رغم قانون اساسی به اجرا گذاشت. برنامه انقلاب از بالای او از اصلاحات رضاشاهی نیز درگذشت. ایران در پایان دوران پهلوی با استاندارد‌های جهان سومی کشوری نیرومند بود، در نخستین رده کشور‌های رو به پیشرفت؛ و از بسیاری جهات همان بود که نسل دوران انقلاب مشروطه به دشواری می‌توانست آرزوی‌ش را نیز داشته باشد.
اما توســعه و اصلاحات در دوران محمدرضــاشــاه به صـورتی روز افــزون جای یک
ایدئولوژی را گرفت ــ ناپخته و بی‌انسجام ــ که در آمارهای بی روح و نه چندان گویا تجسم می‌یافت و روح و معنای توسعه را فدای جنبه کمی و مقداری آن می‌کرد. از همین دوران، دست‌کم از نیمه پادشاهی محمد‌رضاشاه، بود که ناهماهنگی میان ساختار سیاسی کشور با پیشرفت‌های اجتماعی و اقتصادی آن نمایان گردید. اگر در دوران رضاشاه از یک پایه اقتصادی و اجتماعی برای دمکراسی در ایران به دشواری می‌شد سخن گفت، در دوران محمدرضاشاه، اشغال خارجی و دفاع از یکپارچگی ایران و پیکار ملی کردن نفت و پیامد‌های آن که بیست و چند سالی را در برگرفت برای بسیاری از هواداران رژیم پادشاهی، به درست یا به مبالغه، توجیهی بر طبیعت خود‌کامه حکومت می‌بود. می‌گفتند کشور از همه جهت ناتوان و در تهدید است. اما از دهه 1960/ 1340 دیگر هیچ دلیل قانع کننده‌ای برای جلوگیری از رشد نهادها و کارکرد دمکراتیک در کشور نمی‌شد آورد. به ویژه که خود فرایند توسعه نیز از دهه 1970/ 1350 به موانع سیاسی فراوان برخورد (پاسخگو نبودن حکومت، فساد، و دوست‌بازی و خویشاوند ‌پروری به هزینه مردم) که اصلاح پردامنه نظام سیاسی، یعنی دمکراتیک شدن حکومت را ــ برای کارآمد‌تر کردن توسعه اقتصادی و اجتماعی هم شده ــ طلب می‌کرد.
طبقه متوسط ایران به برکت اصلاحات رضاشاهی و رونق اقتصادی محمد‌رضا‌شاهی یک نیروی بزرگ اجتماعی شده بود که به دلیل روحیه کارآفرینی entrepreneurial و ریشه‌داری فرهنگی و درجه بالای آموزش آن بر بیشتری از کشورهای همردیف ایران برتری داشت. برای این طبقه متوسط، آزادی پول در آوردن و فعالیت اقتصادی، که آن هم آلوده انحصارگری قدرت سیاسی شده بود و نارضائی‌هائی برمی‌انگیخت، بس نمی‌بود. زنان و مردانی که خود را از هیچ‌کس کمتر نمی‌دیدند و به حق در درستی بسیاری از سیاست‌ها و استراتژی‌ها تردید داشتند، خواهان مشارکت در فرایند سیاسی می‌بودند و این استدلال ـ بهانه را که فرماندهی پادشاه برای توسعه کشور ضرورت دارد، بر نمی‌تافتند.
از اواخر پادشاهی محمدرضاشاه حتا آن استدلال‌ها نیز به کناری نهاده شد و بیزاری از دمکراسی و حکومت قانونی به صورت یک فلسفه حکومتی درآمد. پادشاه دمی از استهزا و محکوم کردن دمکراسی، نه تنها برای کشورهایی در وضع ایران، بلکه در سرزمین‌های دمکراسی لیبرال نیز، باز نمی‌ایستاد. اگر در آغاز، خودکامگی به عنوان یک ضرورت ــ اگر نه شر لازمی ــ توجیه می‌شد، در پایان، دمکراسی به عنوان یک نظام سیاسی که با خود تنبلی و انحطاط می‌آورد تلقی می‌گردید. حکومت قانونی نه تنها دست و پاگیر، بلکه خلاف رابطه عرفانی و رازآمیز شاهنشاه و فرمانده و خدایگان با مردمی که می‌بایست همه چیز خود را از او بدانند شمرده می‌شد. پرستش شخصیت، به زیان آزادگی، به ابعاد ناپسند می‌رسید.
ناسیونالیسم نگهدارنده مشروطیت دراین دوره با افزایش قدرت اقتصادی و نظامی ایران چهره‌ای جهانجویانه یافت که با توانایی‌های واقعی ایران، حتا با زمینه محافظه‌کارانه سیاست خارجی هشیارانه محمدرضاشاه، سازگاری نمی‌داشت. شعارهای بلندپروازانه‌ای مانند امن نگاهداشتن راه‌های دریایی اقیانوس هند، که هیچ ربطی به ایران ندارد، ترس‌های بیهوده و بی‌پایه‌ای در کشور‌های دور و نزدیک بر می‌انگیخت.
محمدرضاشاه فرایافت حکومت به عنوان خدمتگزار کشور و عامل توسعه، و نه فقط ارگان گردآوری مالیات و سربازگیری را که رضاشاه بیش از هر کس به ایران آورد، پیشتر برد، با سیاست‌های رفاهی پردامنه خود بعد عدالت اجتماعی را بر میراث مشروطیت، که با همه محدودیت‌ها و دستکاری‌ها همچنان زمینه اصلی کشورداری در پادشاهی پهلوی بود افزود. تعهد به توسعه، تعهد به عدالت اجتماعی را نیز در بر گرفت. درعمل این هر دو با نابسامانی‌ها و کمبودهای فراوان دست به گریبان بودند، ولی در شدت و صمیمیت تعهد دستگاه حکومتی و رهبری سیاسی جای تردید نبود. استراتژی و تاکتیک‌ها گاه نادرست بودند ولی پادشاه با کار ده، دوازده ساعت در روز و رسیدگی به جزئیات، زندگی خود را در خدمت رفاه مردم ایران گذاشته بود.

3 ــ پس از انقلاب
انقلاب اسلامی پسزنشی backlash به سراسر جنبش مشروطه‌خواهی بود. بزرگ‌ترین تلاشی بود که برای ناچیر کردن پایه‌های فکری و دستاوردهای عملی دوران مشروطه صورت گرفت و اندک زمانی چنان می‌نمود که اسلامی‌ها با همراه کردن اکثریت بزرگ مردم ایران توانسته‌اند سیر مقاومت ناپذیر جنبش مشروطه را متوقف سازند. (در اینجا اسلامی در معنایی جز مسلمان بکار رفته است؛ اسلامی‌ها اسلام را وسیله‌ای برای مقاصد سیاسی می‌سازند.) اسلامی‌ها بجای تجدد و ترقیخواهی جنبش مشروطه ارتجاع حوزه را نهادند و بجای ناسیونالیسم ایرانی، امت اسلامی را؛ حاکمیت مردم و دمکراسی را با ولایت فقیه جانشین کردند؛ و شیخ فضل‌الله نوری را به حق در بالای‌ ”پانتئون‌” خود قرار دادند. آن غریزه‌ای که در نخستین ماه‌های انقلاب در پی ویران کردن یادگارهای پهلوی‌ها و تخت‌جمشید و مجسمه فردوسی برآمد، روح واقعی انقلاب اسلامی بود. هنگامی که خمینی ”مغز‌های فاسد” را به باد حمله گرفت و مردم را به بازگشت به شیوه زندگی صدسال پیش فراخواند، آرزوهای پس زده ضدانقلابی را بیان می‌داشت که از پگاه انقلاب مشروطه شکل گرفت و در نهان بالید و منتظر ماند.
اگر بر نیرومندی سنت مشروطه‌خواهی ــ همه آن اندیشه‌های سیاسی و اجتماعی که در بیشتر صدسال گذشته بر جامعه ایرانی فرمانروایی کرده است ــ گواهی لازم باشد همانا پایداری این سنت در جامعه ایرانی سال‌های جمهوری اسلامی و بالیدن آن در گفتمان discourse سیاسی ـ ایدئولوژیک روشنفکران درون و بیرون است. رهبران مذهبی که قدرت سیاسی را نیز چه با پادرمیانی ”لیبرال‌ها” در یک ساله اول و چه مستقیما در سال‌های پس از آن در دست گرفتند، هنوز سال نخست پیروزی را به پایان نرسانده، دریافتند که مشروعه بیهوده در آغاز سده بیستم در برابر مشروطه شکست نخورده بود. اندیشه‌های سیاسی و اجتماعی مشروطیت از نیاز‌های جامعه ایرانی در این سده برمی‌خاست. ایران چه با حکومت مشروطه، چه با حکومت پادشاهی استبدادی در چهارچوب کلی قانون اساسی مشروطیت، و چه با جمهوری اسلامی آخوندی اداره شود، نیاز به نگهداشتن خود در برابر دست‌اندازی‌های بیگانگان، در دست گرفتن سرنوشت ملی خود و یکپارچه ماندن و مهار کردن نیروهای گریز از مرکز که از بیرون پشتیبانی می‌شوند دارد و باید سطح زندگی قابل مقایسه‌ای با کشورهای پیشرفته برای مردم خود فراهم آورد؛ زیرا در این عصر انقلاب ارتباطات، جامعه‌های پیشرفته‌تر بیش از گذشته به صورت معیاری برای همه جهانیان درآمده‌اند ــ چنانکه از نظر سیاسی نیز نمی‌توان به مردم گفت که خودشان شایستگی اداره کارهای‌شان را ندارند و یک رهبر یا پیشوا به هر نام باید برای آنان تصمیم بگیرد.
از انقلاب دیری نگذشت که ناسیونالیسم ایرانی خود را بر امت اسلامی که گویا یگانه است تحمیل کرد و اگر تکانی هم لازم می‌بود حمله عراق با اکثریت شیعی مردمان‌ش به ایران، و جنایاتی که مسلمانان و شیعیان بر هم‌کیشان خود روا داشتند،آن را فراهم ساخت. خلیج اسلامی از خلیج فارس برنیامد و سران حکومت از منبر نماز جمعه درباره افتخارات تاریخی و فرهنگی ایران سخن گفتند و در پی بزرگداشت فردوسی برآمدند. زبان فارسی که درآغاز جز زایده‌ای برعربی شمرده نمی‌شد همچنان در دست نویسندگان و مترجمان روزافزون، خود را از واژه‌ها و اصطلاحات نا‌لازم عربی پیراست و در گسترش ناگزیر‌ش از سرچشمه‌های خود مایه جست.
بحث توسعه و ترقی، سراسر دستگاه حکومتی را فرا گرفت، وهر چند درعمل به سبب طبیعت تاراجگر رژیم از آن فروماندند، مکتبی‌های بی‌مایه را برسر جایشان نشاند. همه دشمنی با پهلوی‌ها باعث آن نشد که همان هدف‌ها واستراتژی‌ها و حتا اعتیاد به آمارها را که اکنون نادرست‌تر و گنگ‌تر از همیشه شده است، نگه ندارند.
جمهوری اسلامی در کوششی ناکام و شبانروزی است که پا در جا پای رژیم پادشاهی بگذارد. دست به دامان درس خواندگان وکارشناسان شدن، همان ”مغزهای فاسد” که خمینی از آنها می‌نالید، یک رویة (جنبه) دیگر چیرگی یافتن ترقیخواهی مشروطه بر ارتجاع حوزه‌ای است. اما حتا در خود حوزه نیز می‌کوشند به دانش نوین روی آوردند؛ زاغان بی‌شمار آرزوی روش کبک می‌کنند. آشتی دادن دانشگاه با حوزه که در دست لیبرال‌ها و ملی مذهبیان به حوزه‌ای شدن دانشگاه کمک کرد، اکنون به دست آخوندها به دانشگاهی شدن حوزه کمک می‌کند. آخوندها توانسته‌اند سطح دانشگاه را پایین آوردند، ولی دانشگاه به اصل خود وفادار مانده است (از جمله به عنوان کانون اعتراض و پایداری) آموزش عالی ــ چنانکه در سطح‌های پایین‌تر ــ در برابر جهان‌بینی حوزه ایستادگی می‌کند و تا آنجا که بتواند همپای جهان امروز گام برمی‌دارد. تجدد و ترقی و نوگری درهمه جا زمینه اصلی بحث و تفکر است و نشانه‌های آن را در نشریه‌ها و کتاب‌ها و سمینارهایی می‌توان دید که به فراوانی وغنای شگفتاور در آن بیابان سیاسی پدیدار می‌شوند. از انقلاب اسلامی و جهان‌بینی آن جز تعارف زبانی و رفع تکلیف نشانی نمانده است. گویی این انقلاب تنها برای آن بود که گروهی بیایند و دست براسباب قدرت و منابع دارایی بیندازند. ساختار قدرت، اسلامی است ولی دیگر هر چه بتوان در ایران از آن بی‌تاًسف و بیزاری سخن گفت ربطی به انقلاب و ساختار قدرت‌ش ندارد.
خود ساختار قدرت، آنچنان که خمینی پیش از پیروزی‌ش اعلام می‌کرد نمانده است. ولایت فقیه نامی است که بر یک الیگارشی بی‌هیچ پایه تئوریک نهاده‌اند که جز سر نیزه منطق و توجیهی ندارد. قدرت به دست عبا و عمامه است ولی نه سیاست‌های حکومت شرعی است، نه ــ جز معدودی ــ مراجع شرعی قدرت را در دست دارند. اسلام در حکومت وارد شده است، اما به صورت مصلحتی و ناپیوسته، و بیشتر در قلمرو احوال شخصی و زندگی خصوصی مردم؛ اسلامی است تابع زیر و بالای سیاست‌های روز که بیشتر در ظواهر و شعارها بازتاب دارد تا در گوهر فرمانروایی. ضرورت‌های کشورداری، و بیش از همه، خود دستگاه حکومتی، است که اسلام سیاسی را از زیر پوسته‌اش می‌خورد و چیزی جز همان پوسته نمی‌گذارد. خمینی از نگهداشتن قانون اساسی و مجلس انتخابات و ریاست جمهوری انتخابی و حتا حق رای زنان که بر سر آن در 1963/ 19134 شوریده بود، گریزی نیافت. او هر روز قانون را می‌شکست ــ چنانکه جانشینان‌ش می‌کنند ــ ولی خود قانون را به رسمیت می‌شناخت؛ و این قانونی است که هم عناصر دمکراتیک در آن است، هم پاک غیردمکراتیک است ــ مانند هر چه در جمهوری اسلامی است، پریشان و آمیخته به هرج و مرج.
در این نابسامانی، چند گانگی قدرت سیاسی در درون دستگاه حاکم، که کار حکومت را به فلج کشانده است، و بحث زنده دمکراسی و جدایی دین از حکومت (سکولاریسم) چه در محافل حکومتی و چه در جامعه روشنفکری بالندگی تمام دارد ــ بسیار از ده پانزده ساله پایانی محمدرضاشاه بیشتر. اندیشه‌های پدران جنبش مشروطه در ایران جمهوری اسلامی زنده است و با پختگی و نیروی بیشتر دنبال می‌شود. یک بار دیگر روشن‌بین‌ترین عناصر جامعه ایرانی در پی گشودن چنبر واپسماندگی و استبداد از راه نوسازی سیاست و جامعه هستند. در بیرون از ایران بازگشت به ریشه‌های جنبش مشروطه به دلایل آشکار، بازتر و پردامنه‌تر بوده است. در بحثی که دهه‌های پس از انقلاب اسلامی را فراگرفته، بهترین‌های چپ و راست طیف سیاسی از پافشاری بر مواضع پیش از انقلاب خود، از دست یازیدن به تئوری‌های توطئه از سویی، و انقلاب خیانت شده و ربوده شده از سوی دیگر، به یک تجدید نظر سازنده می‌رسند و یک جریان اصلی سیاسی پدید می‌آورند که از جهاتی یادآورهمرایی concensus چپ و راست ایران در نخستین سالهای این سده است.
استقلال و یکپارچگی و یگانگی ملی ایران که دلمشغولی بزرگ و اولویت چند نسل ایرانیان از آغاز سده نوزدهم بوده است، امروز در پرتو آنچه در یوگوسلاوی پیشین می‌گذرد اهمیتی تازه می‌یابد. دمکراسی و چندگانگی (پلورالیسم) هنوز از سوی عناصر حاشیه‌ای چپ و راست افراطی و اسلامی‌های مارکسیست پیشین در سخن یا عمل زیر حمله است؛ ولی مانند حقوق بشر، در میان گرایش‌های گوناگون به قبول عام رسیده است. حقوق بشر به ویژه در خودآگاهی ملی ایرانیان جای بالای بی‌سابقه‌ای می‌یابد. سیاهکاری‌های جمهوری اسلامی به طبقه سیاسی ایران فهمانده است که هر تجاوز به آزادی‌ها و حقوق فرد به چه بهای سنگینی برای جامعه بطور کلی تمام می‌شود. بیشتر ما در گذشته این را نمی‌دانستیم. نه تنها میان دمکراسی و حقوق بشر تفاوت می‌گذاشتیم، بلکه حقوق بشر را امری فرعی و اختصاصی ــ هر کس و هر گروه برای خودش ــ به شمار می‌آوردیم. دمکراسی برای‌مان بیشتر، آزادی عمل خود و همگنان‌مان معنی می‌داد.
و سرانجام، ترقیخواهی و فرایافت توسعه وارد گفتمان سیاسی بیشتر گرایش‌ها شده است. رابطه ارگانیک دمکراسی و حقوق بشر با توسعه؛ جای اصلی ترقیخواهی در دستور کار ملی ایران، صد سال پیش بر روشنفکران ایرانی به خوبی دانسته بود. در دوران محمدرضاشاه بسیاری از آن روی گردانیدند و ترفیخواهی و توسعه را حوزه اختصاصی سلطنت‌طلبان، و سلطنت‌طلبی را با مشروطه یکی شمردند. امروز بحث دمکراسی را دیگر مانند گذشته از توسعه جدا نمی‌کنند. ترقیخواهی برای هواداران پادشاهی بهانه‌ای برای سرکوب دمکراسی؛ و دمکراسی برای آزادیخواهان شعاری در برابر توسعه و ترقیخواهی نیست.
در میان سنت‌های سیاسی ایران در صد سال گذشته، یعنی دوران بیداری ملی ایران، اندیشه‌های سیاسی و اجتماعی مشروطیت بیش از همه توانایی و پایداری نشان داده است. ما در پیکار کنونی خود با جمهوری اسلامی، پیکاری که راه آینده ایران را نیز تعیین خواهد کرد، بیش از همه می‌توانیم از این سنت مایه بگیریم. چپ رادیکال، قربانی زیاده روی‌ها و یک سونگری‌ها و بستگی خود به اردوگاه سوسیالیسم شده است. آنچه راه مصدق نامیده می‌شود دامنه‌ای محدودتر از آن دارد، چه از نظر جهان‌بینی و چه تاریخی، که بتوان جامعه ایران را در پایان سده بیستم بر آن پایه‌گذاری کرد. مذهب سیاسی نه تنها خودش را به نابودی محکوم کرده، بلکه به مذهب نیز آسیب جدی و دیر پای زده است.
بازگشت به ریشه‌های انقلاب مشروطه و ساختن بر روی آن با توجه به تجربه ملی صد ساله گذشته خود ایران و رویدادهای جهان بیرون، به همه گرایش‌های سیاسی امروزی ایران کمک می‌کند که خود را با نیازها و واقعیات جامعه کنونی ایرانی هماهنگ سازند. امروز ما را صدساله گذشته، همه صدساله گذشته، ساخته است. بازگشت به آن ریشه‌ها و ساختن بر روی درس‌ها و عبرت‌های آن گذشته، ا گر به قصد تکرار و تقلید نباشد، واپسگرایی نیست؛ سازنده‌ترین برخوردی است که می‌توان با گذشته داشت.
این کاری است که نه تنها چپگرایان و جمهوریخواهان گوناگون، بلکه مشروطه‌خواهان و هواداران پادشاهی نیز باید بکنند. مشروطه‌خواهان تنها وارثان سنت مشروطیت نیستند. همه سنت‌های سیاسی امروز ایران ریشه‌ها و قهرمانان خود را در انقلاب مشروطیت دارند؛ واین احتمالاً بزرگترین مایه سلامت و نیرومندی سیاسی آینده ایران خواهد بود. زمینه مشترکی که مشروطه‌خواهان با نیروهای چپ و جمهوریخواهان در تعهد به یکپارچگی و یگانگی ملی ایران، به دمکراسی و چند گانگی و عدم تمرکز، به حقوق بشر، و به عدالت اجتماعی دارند فرا آمد تاریخ صدساله گذشته ماست؛ دورانی که ما به رغم، و در دشمنی با یکدیگر، با هم کشور را ساخته‌ایم و با هم آن را به این روز انداخته‌ایم، و هر‌ چه هم مسئولیت‌های‌ش را به گردن یکدیگر بیاویزیم، با هم پیامد‌های‌ش را تحمل می‌کنیم.
از این نظر همانندی تجربه ملی ایران و فرانسه، هم بسیار آموزنده و هم امیدوار کننده است. ملت فرانسه از 1789 تا 1871، سال انقلاب تا سال کمون، صدسالی را گذراند که در شدت و دامنه کشاکش‌های سیاسی و ایدئولوژیک از هر چه ما برآمده‌ایم در گذشت. در صدساله پس از آن نیز این کشاکش‌ها اگر چه کمتر با شورش و خونریزی همراه بود، در جبهه ایدئولوژیک با تندی و تیزی یک جنگ مذهبی ادامه یافت. سرانجام در دهه هشتاد این سده فرانسویان توانستند به جنگ مذهبی چپ و راست پایان دهند و فرانسه امروز از نظرهمرایی ملی، کم و بیش مانند هر دمکراسی غربی است؛ ایدئولوژی جنبه مذهبی و حق به جانب خود را از دست داده است؛ اختلاف‌ها برسر استراتژی‌ها و اولویت‌ها و تاکیدهاست؛ به مسائل بیش از پیش از نظرگاه عملی نگریسته می‌شود؛ اصرار به مهندسی اجتماعی و قالبگیری جامعه کمتر شده است. اختلاف بر سر آموزشگاه‌های مذهبی، واپسین بازمانده جنگ مسلکی دویست ساله چپ و راست است که آن هم گرمی پیشین را ندارد.
آنچه تاریخ دویست ساله گذشته فرانسه را رهانید همان زمینه مشترک نیروهای راست و چپ، همان اندیشه‌های انقلاب1787بود. ناسیونالیسم و آزادیخواهی و عدالت اجتماعی بر بستر نوگری (تجدد) به عنوان میراث‌های مشترک انقلاب بزرگ، میدانی بود که هماوردان مسلکی دویست ساله در آن جنگیدند. چنان جنگی، هر چند هم تند و خونین، نمی‌توانست درمیان دشمنان آشتی‌ناپذیر باشد. در تحلیل آخر، نظام دمکراتیک که در بیشتر دو سده گذشته در فرانسه برقرار بود، یک همرایی ملی را گریز ناپذیر ساخت.
ما فرانسه نیستیم و هیچ دو کشور و دو دوره تاریخی را کاملاً نمی‌توان با یکدیگر برابر نهاد. ولی همانندی‌های تاریخی و سیاسی را نباید ندیده گرفت. ما از فرانسویان بسا چیزها کم داریم ــ از جمله تلخی و شدت و زمان طولانی کشاکش‌های سیاسی و مسلکی را ــ و با اینهمه می‌توانیم در این زمینه از آنها بیاموزیم؛ شاید بیش از هر کشور دیگری در جهان. از این نظرگاه ویژه ــ یعنی میراث مشترک انقلابی برای سرتاسر طیف سیاسی، که با زمان فرسوده نشده است ــ ما احتمالاً از هر ملت دیگری به فرانسه نزدیک‌تریم. فرانسویان نیز مانند ما تا مدت‌ها نخواستند این اشتراک را بشناسند و به آن اعتراف کنند. آنها صدسالی شکست‌های پیاپی، سه جنگ در سه نسل، و زوال فرانسه به عنوان یک امپراتوری و قدرت بزرگ را لازم می‌داشتند تا به خود آیند. ما همه آن صدسال را در بیست و چند سال زهرآگین انقلاب و حکومت اسلامی چشیده‌ایم. فرانسه را نظام دمکراتیک آن رستگار کرد. ما نیز برای رهایی خود از جمهوری اسلامی و از چنبر واپسماند گی و استبداد و نیهیلیسم، جز دمکراسی راهی نداریم. با زندان و اعدام و تبعید و کنار گذاشتن، حتا در مقیاس‌های بزرگ، نمی‌توان به کشاکش‌های سیاسی پایان داد. این را فرانسویان پیش از ما تجربه کردند. آنچه در دستگاه گوارش ملی حل نشود گرایش به بازگشت در صورت‌های گوناگون دارد.
هنگامی که با نگاهی آزاد از پیشداوری به صدساله گذشته خود می‌نگریم، می‌بینیم که بسیاری از بدبختی‌های ما از آنجا برخاست که یکی از زاینده‌ترین و درخشان‌ترین رویدادهای تاریخ ایران یعنی جنبش مشروطه‌خواهی را دست‌کم گرفتیم؛ یا در محدودترین صورت‌ش تعبیر کردیم، یا از آن انحراف جستیم، یا بر ضدش برخاستیم. هواداران پادشاهی از مشروطه‌خواهی تنها نوگری(تجدد) و ناسیونالیسم را گرفتند؛ هواداران مصدق به دمکراسی و ناسیونالیسم بسنده کردند، و هیچ کدام حتا به تعبیر محدود خود نیز وفادار نماندند و در آن هم کوتاهی نمودند. چپ رادیکال، مشروطه را نادیده گرفت و به آموزه doctrine های دیگر روی آورد؛ و مذهب سیاسی در پی وارونه کردن انقلاب و همه دوران مشروطه برآمد. تنها پس از انقلاب اسلامی بوده است که به سنت مشروطیت در تمامیت آن نگریسته می‌شود، و شکفتگی بحث سیاسی در میان ایرانیان از همین‌جاست. هیچ‌کس نمی‌تواند انکار کند که نمایندگان گرایشهای سیاسی ایران در چپ و راست ــ آنها که آمادهاند از زندان گذشته خودشان بیرون بیایند ــ چه در روشنگری و شناختن تاریخ معاصر، و چه در برنامه‌های سیاسی خود برای آینده ایران از همیشه روشن‌تر و متقاعد کننده‌ترند.
اگر به ماندگاری اندیشه‌های سیاسی و اجتماعی مشروطیت و ارتباط مستقیم آن با اکنون و آینده ایران تاکید می‌شود از اینجاست که کشور ما امروز در پایان سده بیستم بر روی هم با همان مسائل و همان گزینش‌های آغاز این سده روبروست؛ و نه تنها در ایران، که در همه جهان واپسمانده و رو به پیشرفت. در همان صدسال پیش به مقدار زیاد آشکار بود که چه باید کرد، زیرا نمونه‌های کشورهای پیشرفته که صد و دویست‌ سال پیش از آن آغاز کرده بودند در برابر بود.
امروز ما، هم کوتاهی‌های آن نمونه‌ها را بهتر می‌شناسیم هم کوتاهی‌های خودمان را؛ و
می‌توانیم با گام‌های مطمئن‌تری راه آینده را بپیماییم. اما تا جمهوری اسلامی در پیش روی ماست هیچ کار جدی برای ایران نمی‌توان کرد.

 

۱۳۹۱ تیر ۱۸, یکشنبه

این کشور ما ایران چرا چنین سرنوشت غم انگیزی دارد؟


shir o khorshid dayere 03
هیچ وقت از خودتان سوال کرده اید که این کشور ما ایران چرا چنین سرنوشت غم انگیزی دارد؟
چرا کمتر دوره ای در بلندای تاریخ به آرامش سپری گردانیده است؟
قطعا عوامل مختلفی در این موضوع دخیل هستند ولی با توجه به اینکه همواره این ملت ها هستند که یک کشور را میسازند
بیراهه نرفته ایم اگر قدری از این منظر به موضوع نگریسته و تعمق نماییم .
موضوعی که باعث شد به این فکر بیفتم سالهاست که آزارم میدهد و شوربختانه راه حل کوتاه مدت و سریع هم ندارد این است که
همه ما از تحصیل کرده تا کم سواد از فقیر تا غنی از روشنفکر تا مردم عادی همه و همه دست به دست هم داده ایم و این کشور که از هر نظر بی همتاست را به این روز نشانده ایم و تنها کاری هم که بلدیم انجام دهیم انتقاد از یکدیگر است.
مشکل عمده اکثریت ما بعنوان ملت ایران این است که فقط نشسته ایم بدون دلیل بدون وجود هیچ پایه و اساس وآماری صبح تا شب از زمین و زمان عیبجویی میکنیم.
این موضوع من را به یاد کسی میاندازد که روی شاخه نشسته و مشغول اره کردن همان شاخه است!
بدون اغراق میگویم هیچ ملت دیگری را نمیتوانید پیدا کنید که فقط عیبهایش را برمیشمارد انهم بصورت اغراق امیز و مطلق.
به هر محفلی ایرانی که میروی همه مشغول انتقاد از ایرانیان هستند! تو گویی این دوستان خودشان از جای دیگری امده اند و تو گویی این کشور چند هزار ساله هیچ کامیابی و نقطه مثبتی ندارد.
سی سال حکومت اسلامی به اندازه کافی حیثیتمان را به باد داده است و این محمل بافی بعضی از این <<هموطنان>> قوز بالا قوز شده است و بامزه اینجاست که هر چه شخصی بی هویت تر و در حاشیه تر است بیشتر واقعیت های تاریخی و اجتماعی ایران را کتمان میکند و بیشتر به اصطلاح اروپایی شده است غافل از اینکه در چشم همین خارجی ها کوچک تر و حقیرتر بنظر میرسد.
افسانه سازی و یک کلاغ چهل کلاغ از مشخصه های بارز این گروه است که هیچ پایه علمی ندارد و صرفا بر اساس( شنیده ام و یا میگویند که) استوار است و با کلی گویی (ایرانیها) شروع میشود و بذله گویی های این دوستان موقعی گل میکند که چند تا خارجی هم در مجلس باشند و حتما این حرف های بی پایه و اساس و توهین امیز به یک ملت ترجمه شده و موجب خنده و مضحکه گردد.
شکی نیست که هر ملتی هم نکات قوت و هم نکات ضعف دارد ما در این موقعیت خطیر تاریخی بیش از هر چیز دیگر نیاز
داریم که روی کامیابی ها و موفقیت هایمان تکیه کنیم پافشاری بر انچه در چهارچوب فکری خودمان میگذرد و تعمیم ان به همه
ملت بزرگ ایران هیچ دردی را دوا نمیکند.
ملت های بزرگ همواره سعی در برجسته کردن نکات قوت خود میکنند و سعی در برطرف کردن نکات منفی با این تفاوت که بجای اینکه همه اش ضعف جامعه خود را برخ هم بکشند ان راتصحیح میکنند.
اینکار را هرکس باید از خودش شروع بکند در انصورت جامعه اصلاح میشود ملت های بزرگ اینچنین عمل میکنند و دلیلی ندارد ما غیر از این عمل کنیم.
از سایت:http://mehranmakki.wordpress.com//

۱۳۹۱ تیر ۱۷, شنبه

فرصت ها دارند از دست میروند

 

اگر عده ای بدنبال حفظ سفره شان هستند ما باید به فکر حفظ میهنمان باشیم
تشکیل یک جبهه دموکراسی خواهی ملی واقعی که از رهبران همه اقشار جامعه ایران( چپ راست جمهوری خواه مشروطه خواه و غیره ) تشکیل شده باشد به اضافه الیت مستقل مورد تائید ایرانیان تنها راه نجات ملت ایران از شر
حکومت دیکتاتوری مذهبی است
اولین جبهه ملی متشکل شد از نوزده تن از انسان هائی که دریافتند برای از پای در اوردن استعمار پیر و اخراجش از ایران یک راه وجود دارد و ان هم همکاری همه با هم برای هدفی مشترک.
دلیلی که دکتر محمد مصدق و یارانش که همگی انها دارای دیدگاه های متفاوت و در اکثر اوقات مخالف بودند را دور هم جمع کرد و جبهه ملی ایران را بوجود آورد امروز نیز یک ضرورت تاریخی است که باید به انجام برسد
انچه بعد ها عده ای هم فکر را به صرافت انداخت تا از این اسم در جهت منافع حزبی و گروهی خود استفاده کنند هیچ ربطی به جبهه ملی ایران ندارد و یک دکان سیاسی بود و هست.
جبهه ملی نمیتوانست به مثابه یک حزب سیاسی دارای اساسنامه و مرامنامه باشد و برای هدفی خاص تاسیس شد و
اهداف مشترک بنیانگذارانش همانا ملی کردن صنعت نفت و اخراج استعمارگران بود که کمابیش در این امر غیرممکن
ان روز موفق شدند و اگر بعدها به مشکل خوردند باز هم اختلاف بین خودشان بود که متاسفانه قواعد بازی دموکراتیک را رعایت نکرده و با احساسی عمل کردن بسیاری از فرصت ها را از دست دادند تا دیگران برایمان تصمیم گرفتند.
انچه باعث شد نیاز به این جبهه را در این برهه زمانی بیش از همیشه درک کنم مشترکات انروز جامعه ایران با امروز بود و خطراتی که در کمین ماست از تهدید نظامی امریکا و اسرائیل تا تکه تکه و بالکانیزه کردن ایران توسط دشمنان به
کمین نشسته ان تا جنگ داخلی و سرنوشتی همانند عراق و افغانستان
و اما مشترکات
انروز هم کشور ما توسط بیگانگان چپاول میشد ( انگلستان) امروز هم چنین میشود (چین و روسیه))
انروز مردم با وجود این همه منابع غنی در فقر و بدبختی زندگی میکردند امروز هم اکثریت ملت در رنج و عذابند
انروز منابع نفت کشورمان خرج رفاه مردم بریتانا میشد امروز خرج اعراب فلسطین و غزه و لبنان میشود
انروز ملت ایران بدنبال آزادی های سیاسی (حداقل مدنیش را داشتیم) بودند و امروز هم همچنان داریم برایش هزینه میدهیم
انروز نخبگان و سیاستمدارن وطن دوست ایرانی مشترکات زیادی برای تشکیل جبهه ای واحد برای اهدافشان یافتند
امروز هم ما حول دموکراسی و حقوق بشر برای همه ایرانیان میتوانیم چنین جبهه ای تشکیل دهیم
فرصت ها دارند از دست میروند اگر عده ای بدنبال حفظ سفره شان هستند ما باید به فکر حفظ میهنمان باشیم
برای نجات کشور باید کاری کرد
از سایت : http://mehranmakki.wordpress.com

چرا ما به این سرنوشت شوم دچار شدیم؟

عدم حضور ایران در جام جهانی و صعود کره جنوبی به مرحله بعدی بهانه ای شد برای اینکه به فکر بیفتم
چرا ما این سرنوشت را داشتیم و کره به ان جایگاه رفیع در همه عرصه رسیده است
کره جنوبی و ایران در بسیاری از شاخص های اقتصادی قبل از انقلاب رقابتی تنگاتنگ داشتند و در بسیاری از ان شاخص ها ما سرتر بودیم مضافا بر اینکه کشور پهناور ما برروی دریائی از نفت قرار گرفته بود و هست ولی کره ناگزیر از واردات حامل های انرژی و دیگر مواد اولیه ای که در میهن ما به وفور یافت میشد بود و هست
بدیگر سخن ایالات متحده امریکا در یک برنامه بلند مدت شروع به سرمایه گذاری در هر دو کشور ایران و کره جنوبی نمود و هر دو کشور با صنایع مونتاژ در اکثر زمینه های صنعتی شروع کردند
در کره رهبران یا الیت جامعه از فرصت بدست آمده کمال استفاده را بردند و کشورشان را در درجه اول از نظر اقتصادی و سپس گام به گام از نظر سیاسی جلو بردند ولی در میهن ما روشنفکرانمان ( آل احمد شریعتی بازرگان سنجابی و یزدی و غیره) با همدستی مرتجع ترین لایه های اجتماعی (آخوندها) و همدستی حزب روسی توده در جهت منافع بیگانگان کشور ما را به این روز سیاه نشاندند.
به عنوان نمونه و برای اینکه متوجه عمق فاجعه ای که از نظر اقتصادی در ایران اتفاق افتاده است بشویم این مقایسه را ببینید.
ایران خودرو(ایران ناسیونال تاسیس 1341) در ایران توسط برادران خیامی و هیوندای توسط چون یون یانگ در کره 1967 تاسیس گردید (1346) یعنی پنج سال بعد شروع به مونتاژ اتوموبیل نمودند ولی این کجا و ان کجا
لازم به توضیح است که هیوندا موتورز اکنون قسمتی از کمپانی عظیمی است که از کشتی تا اسمانخراش میسازد و تقریبا در کلیه زمینه های اقتصادی و اجتماعی و حتی سیاسی کره جنوبی پیشرفت های شایان توجهی کرده است و میشود اذعان کرد به همراه ژاپن بر بام اسیا نشسته اند ولی چرا ما به این سرنوشت شوم دچار شدیم؟
یکصد و اندی سال پیش نیاکان ما به خوبی دریافتند که برای پیشرفت ایران و برون رفت از تاریکی انروز (همنطور امروز) باید کاری کرد و تجدد نوگرائی و سکولار دموکراسی ما را به قافله تمدن که غرب منشا ان بود میرساند.
از سایت :  http://mehranmakki.wordpress.com